شناسه: 278126

پيش بيني شهادت

یک دفعه محمد حسین تعریف می کرد که درکردستان که بودم مهمات جنگی را توسط قاطری برای خط مقدم حمل می کردم که دشمن به من حمله کرد و من قاطر را رها کردم و خودم را پرت کردم بطوری که وقتی آمده بود بدنش کبود بود بعد به ایشان گفتم : پسرم چرا به من نگفتی که یک تخم مرغ روی کبودی بدنت بزنم تا زودتر خوب شوی محمدحسین گفت : مادرجان برای ما این عادی است و من هیچ احساس درد نمی کنم وگفت : مادر جان من ایندفعه که می روم حتماً شهیدی شوم گفتم : نگو که شهید می شوید یا باید با دشمنان اسلام بجنگید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه