عشق به جهاد
در اوایل عید شبی به خانه آمد و سخت گریست ، وقتی علت را پرسیدم گفت : جنگ در حال تمام شدن است و ما کاری برای جنگ نکرده ایم . آن قدر با حسرت و تأثر می گریست که من نیز با او گریستم و هنگامیکه به او گفتم اگر می خواهی به جبهه بروی از همین حالا برو ، احساس رضایت عجیبی کرد و از روی شوق و خوشحالی خندید و گفت : تا تولد فرزندمان صبر خواهد کرد . پس از آن ماجرا انگار که زمینه سازی می کرد تا ما را برای شهادتش آماده نماید. امروز وقتی کارهای او را به خاطر می آورم احساس می کنم که به خودش الهام شده بود که شهید خواهد شد . سفارشهایش را به صورت سر بسته میکرد . روزی که در مراسم ختم شهیدی شرکت کرده بود آمد و گفت : همسرش اصلاً گریه نمی کرده است و سخنرانی هم کرده است . در آخر به من گفت : تو هم باید یاد بگیری .
ثبت دیدگاه