تلاش و پشتکار
به روایت از محمد شاه حمزه ای : یک شب تقریبا ساعت 9 یا 10 شب از مسجد آمده بودیم هنوز به خانه نرسیده بودیم که دیدم یکی آمد که شاه حمزه ای هست؟ گفتم: بله گفت: از مسجد امیرالمؤمنین به ما گفتند بیاییم برا ی تمرین اسلحه. اسلحه آوردند سپس منتظر شاه حمزه ای شدیم. او الان آمده خسته است گمان نمی کنم که بیاید گفت: حالا شما بگوئید بیاید تا ما خودشان را ببینیم. آمد جلوی درب و گفت: من خسته ام و نمی توانم بیایم آن برادر گفت: الان اسلحه آورده اند و منتظر شما هستند و همه بچه ها جمع شدند شهید گفت: بروید که من آمدم من نیز متعجب مانده بودم.
ثبت دیدگاه