خاطرات سياسي
راوی معصومه تقدیسی: یک روز وقتی داشتم از خانه بیرون می رفتم تا ماست بخرم محمد را دیدم که با یک دوچرخه ای می آید و یک ماشین پلیس هم پشت سر اوست این دفعه ساواک او را تعقیب کرده بود. آنها وارد خانه شدند و در اتاق محمد شروع به جستجو کردند. اتفاقا چند روز قبل از آن محمد تمام بیانیه های امام و کتاب های دکتر شریعتی را به من داده بود تا در صورت آمدن ساواک به داخل منزل آنها را مخفی کنم. به همین دلیل اعلامیه ها در اتاق دیگر بودند. من هم آنها را سریعاً زیر چادرم مخفی کردم. محمد آن روز دستگیر نشد و ساواک ناموفق بازگشت.
ثبت دیدگاه