توجه به امر ازدواج
عباسعلی روزی روی دیوار باغ نشسته بود یک دفعه خندید و گفت : بابا جان چرا به فکر من نیستید ؟ گفتم : برای چی ؟ گفت : مگر من بنده خدا نیستم من نیاز به زن وفرزند دارم مگر من جز خلایق نیستم پدر جان من هم گناه دارم بروید یک دختر مومن وبا حجاب برایم خاستگاری کنید من گفتم : پسر جان انتخاب با خودت خواستگاری با من او گفت : قربان بابای خوبم بشوم نه من شوخی کردم اول به جبهه می روم واگر سالم برگشتم نوبت این کار است رفت ودیگر برنگشت .
ثبت دیدگاه