شناسه: 281588

خاطرات سیاسی

« یکی دو دفعه پاسبان ها در خانه آمدند و تنها حرفشان این بود که پسرتان کجاست ؟ وقتی محمد فهمید ، کتابها را پنهان کرد چون نمی خواست برای خانواده اش درد سری درست کند . اما یک مرتبه دستگیر شد و بعد از 2 ،3 روز بعد به ضمانت بستگان آزاد شد . »

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه