خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از زهره زادپور : به یاد می آورم یک روز که برای خرید به بازار رفته بودم خانمی را دیدم که با سرو وضعی کاملا نا بسامان در حال گذر است ووضع ظاهری او هیچ فرقی با مردها نمی کرد به طرف ایشان رفتم وگفتم: خانم محترم این چه لباسهایی است که پوشیده اید؟ هنوز بقیه حرفهایم تمام نشده بود که او گفت: خانم به شما هیچ ربطی ندارد هر جور که بخواهم لباس تنم می کنم. من با خود گفتم مگر تو پلیس هستی که مردم را امرونهی می کنی همینطور ناراحت آمدم خانه وچون خیلی خسته بودم زود خوابیدم در همین عالم بودم که برادرم محمد به خوابم آمد،دیدم لباس سفیدی بر تن دارد ودر حالی که سبد میوه در دستش است می گوید چرا ناراحتی ؟ منهم چون نمی توانستم بگویم با کسی بحثم شده از دروغ گفتم: محمد جان چند روزی است که احساس می کنم از دست من ناراضی هستی! ایشان گفتند: اتفاقا خیلی راضی هستم هیچ وقت از این فکرها نکن دیگر در همین حال وهوا بود که از خواب بیدار شدم.سریعا آن را برای مادرم تعریف کردم ایشان گفتند: درسته دخترم برادرت به حجاب خیلی اهمیت می داد وهمیشه بر روی این مسئله تاکید زیادی داشت وحتما باید یقین داشته باشی که آن میوه ها را از خوشحالی که نسبت به این موضوع داشته برایت آورده. درسته که او شهید شده ولی روحشان آگاه است وبر روی تمامی کارهایی که ما می کنیم نظارت دارد. خلاصه آن روز یک فاتحه برایشان خواندیم ومن از بس که خوشحال بودم حواس پرتی گرفته بودم. روحشان شاد ویادشان گرامی.
ثبت دیدگاه