عشق به جهاد
به روایت از زهره زادپور : به یاد م?اورم در زمان جنگ اکثر مدارس کمک هایی را جمع آوری وبرای رزمنده ها در جبهه می فرستادند مدرسه ما هم به نوبه ی خود مراسمی گرفته بود برای این کمک ها، در آن زمان من از خودم فقط یک جفت گوشواره داشتم خیلی هم از آنها خوشم می آمد دو دل بودم برای دادن آنها به مدرسه. یک شب که برادرم محمد در اتاقش در حال خوابیدن بود به او گفتم: محمد جان دوست دارم در این مراسمی که مدرسه مان در مورد جمع آوری هدیه برای رزمنده ها گرفته است شرکت کنم برای همین قصد دارم که گوشواره هایم را هدیه بدهم ودو دل مانده ام که بدهم یا ندهم ایشان گفتند:اگر دوست داری بچه های رزمنده از لحاظ مالی تامین باشند،اگر می خواهی جبهه پیش برود هدیه کن در ضمن با این کاری هم که تو بکنی انگار که جهاد کردی وهیچ فرقی نمی کند چون تو آن را خیلی دوست داری وبخاطر وطنت از آنها می گذری. خلاصه من یک دل شدم که آنها را هدیه کنم، شب خوابیدم صبح که بلند شدم گوشواره هایم را کادو کردم وراهی مدرسه شدم وقتی آنها را به خانم مدیرمان دادم معلم پرورشیمان خیلی از من تشکر کرد وگفت:دخترم تو تنها کسی هستی که در این مدرسه طلای خودش را اهدا می کند در آن روز من حس خیلی خوبی را در خودم احساس می کردم از همان زمان من چیزی که در توانم بود را کمک می کردم وهمیشه حرف برادرم را در موقع هدیه دادن به یاد می آورم که می گفت:اگر می خواهی تو هم سهمی در جبهه داشته باشی می توانی از این راه بیایی ومثل دیگر رزمنده ها جهاد کنی.
ثبت دیدگاه