شناسه: 282676

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از صغری رهونده : یک ماه بود از شهادت برادرم محمد نقی می گذشت که یک شب خواب دیدم که ایشان آمده است و در یک حسینیه بزرگی نشسته است . توی حسینیه نانهای زیادی وجود داشت که روی آنها را پارچه کشیده بودند. وقتی به داخل حسینیه رفتم گفتم : برادر چرا نمی آیی؟ می خواهم برایت عروسی بگیرم . یکدفعه دیدم یک سبد در بغلش و یک زن هم کنارش نشسته است . گفت : نمیبینی من زن و بچه دارم و ادامه داد کار زن من این است که هر کس کاری انجام دهد می نویسد و خط می کشد. من دیگر نمی توانم بیایم و بعد مرا از حسینیه بیرون کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه