شناسه: 283023

وفای به عهد

به روایت از جعفر رمضانی فروجان : با توجه به اینکه نامبرده دو کلاس بیشتر نهضت نخوانده بودند و شغل اصلیشان استاد بناء بود و شبها را در سپاه به سر می برد. یک شب یک روحانی که جهت امور تبلیغی به روستا آمد فرمودند: رادیوگرام حرام است و نباید کسی را به رادیوگرام توجه کند. شهید بزرگوار پس از سخنرانی به منزل آمده و رادیوگرام نویی که در منزل داشتند با تبر شکستند و اسباب رادیو را به عنوان اسباب بازی به بچه ها دادند و مورد اعتراض مردم واقع شد که چرا رادیوگرام را شکستید لااقل آن را می فروختید. شهید خطاب به مردم گفت:‌ مگر گوش نکردید که روحانی چه می گفت. می گفت: گوش دادن رادیوگرام حرام است. پس اگر من می فروختم کس دیگری گوش می داد و کار حرام انجام می داد. لذا شکستم تا کسی دیگر هم مرتکب گناه نشود و از اینجا حرکت خود را آغاز نمود و به جمع کردن پول گندم نان و غیره جهت کمک به جبهه پرداخت و با توجه به اینکه هنوز یک سال از جنگ نمی گذشت و فعالیت شدیدی هم که حکم جهاد رهبر عظیم الشأن انقلاب را متوجه مردم کنند. سپاه پاسداران یک شب با زمینة قبلی وارد روستا شدند و مردم را متوجه تجاوز دشمن به کشورمان و حکم جهاد امام راحلمان نمودند که در پایان شروع ثبت نام کردند و حدود بیست نفر از اهالی روستا برای جبهه ثبت نام نمودند که بیشتر از اعضاء مجترم شورای روستا بودند و دو روز بعد قرار بر این شد که وسیلة نقلیه جهت اعزام این تعداد فراهم شود. اولین نفری که برای جبهه ثبت نام نمود خود این شهید بزرگوار بود که به برادران سپاه و حکم امام راحل لبیک گفتند و در این مدت دو روز به صلة رحم و خداحافظی با اقوام پرداختند. از بیست نفر، نوزده نفر منصرف شدند و با ورود دو دستگاه مینی بوس فقط از کسانی که قول داده بودند یک نفر بیشتر نبود و آن یک نفر هم شهید رمضانی بود و بقیه حتی از منزل هم بیرون نرفتند. یکی خانمش و یکی دیگر پدرش مانع از شرکت در جنگ شده بودند. شهید با توجه با اینکه هم در مشهد و هم در روستا منزل داشتند آخر سر خانم ایشان رو به شهید بزرگوار کرد و گفت: هر دو منزلمان را و اسباب زندگیمان را بفروش و به جبهه کمک کن ولی خودت نرو ایشان در جواب گفت: خانة مشهد را جهت امرار معاش خانواده ام و کمک به جبهه فروختم و اکنون خودم توان کمک جانی را دارم چرا صرفاً به کمک مالی اکتفا کنم و تا خون در رگم است می جنگم و نمی گذارم ندای امام بر زمین بیافتد و در آخرین لحظه که ماشین می خواست حرکت کند یک نفر بسیجی دیگر هم در همان موقع حاضر شد که به جبهه برود. با همدیگر به پادگان 04 بیرجند جهت آموزش نظامی رفتند سال 1360 بعد از سه ماه که برگشتند مردم را به رفتن به جبهه تشویق می کردند و روزیکه قرار بود به جبهه اعزام شوند مردم یکی پس از دیگری جهت خداحافظی به منزل شهید می آمدند و حلالیت می طلبیدند و به من هم که فرزندش بودم چون از مشهد ما را به روستا و زادگاهش برده بود می گفت:‌اگر کلاس اول قبول شوی برایت دوچرخه می خرم و من هم یک روز قبل از اعزام داشتم به پدرم می گفتم: بابا قبول شدم و دوچرخه می خواهم ایشان گفتند:‌از جبهه که آمدم برایت می خرم و حرکت خود را جهت عبور از پل وصال و احقاق حق آغاز کردند. مردم روستا که همگی به بدرقة ایشان آمده بودند انگار همگی می دانستند که این مسافر دیگر باز نمی گردد و امروز در زیر لب می گویند دنیا را دوست دارم چون مشهد شهیدان و میزان کردار است. در جلوی مسجد دیواری به نام دیوار باغ بود و ایشان بالای دیوار رفتند و نگاهی به جمعیت انداختند و با توجه به بی سوادیشان صحبتهایی کردند که هرگز از یاد کسی محو نخواهد شد و یک مرتبه جمعیت با صدای بلند شروع به گریه کردند نمودند و در آن زمان انسان به فکر عاشورا و کربلا می افتاد و خطاب به مردم فرمودند: من با کمال شناخت و آشنایی درست به جبهه می روم و هر کسی در زندگی باید یک راهی را برگزیند و من پیش خودم فکر کردم و متوجه شدم که برای من هیچ راهی بهتر از این نیست و خلاصه من را حلال کنید چند صباحی در خدمت شما مسافر بودم و امروز هم کوله بارم را بسته ام و حلالیت می طلبم و اگر کسی را فراموش کردم سلام من را برسانید و عازم سفر شدند. در جلوی روستا مردم منتظر بودند که ماشین برسد و این کبوتر عاشق بسوی آشیانه اش پرواز کند و شهید هم در این فرصت با یکی یکی خداحافظی می کرد و پدر شهید از رفتن شهید به جبهه ناراضی بود و از روحیات و رفتار شهید هر کسی متوجه شهادت سرادر شهید می شد و تا اینکه لحظه آخر چنان گریه و زاری در جلوی جاده به راه افتاده بود که قلم من قادر به بیانش نیست سرانجام من که در گوشه ای نشسته و نظاره گر بودم و زیر لب زمزمه می کردم که بابا چرا ما را تنها می گذاری من که هنوز هفت سال بیشتر ندارم درست خودت سه روزه بی مادر شدی امام چرا ما را تنها می گذاری اگر تو بر نگردی من چه کنم انگار به من هم گفته بودند که پدرت برنمی گردد و من هم نمی توانستم که درد دلم را به چه کسی بگویم و عقدة دلم را به چه کسی بگویم پدرم که در به در دور پدر، مادر و برادر زن خودش می چرخید که خداحافظی کند و آنها هم همگی طی یک اقدام از پیش تعیین شده قرار را بر عدم حضور در مراسم بدرقه گذاشته بودند تا شاید این شهید بزرگوار از حرکت خود منصرف شود که در همین لحظه گریه ام بالا گرفت پدرم به سوی من نیامد و خواست سوار شود من هم که دیگر تاب و تحمل دیدن این قضیه را نداشتم دیگر طاقتم سرآمده بود که در آخرین لحظه گفت: جعفر کجاست و مرا به ایشان معرفی کردند و ایشان آمد و دستی بر سرم کشید و گفت: مراظب مادرت باش من اگر برگردم برایت دوچرخه می خرم و من هم که فهمیدم برنمی گردد جز گریه چیز دیگری نداشتم که بگویم و سوار برماشین شدند و رفتند و بعد از آن جمعیت متفرق شد و شب فرا رسیده بود، بعد از اذان مغرب بود که من هم با گریه به خانه برگشتم که با دربسته مواجه شدم و یکی دو ساعت جلوی در حیاط گریه می کردم و متوجه نبودم و مادرم هم به منزل خواهرش مراجعه کرده بود و بدلیل اینکه امید به بچه ای داشتند و طاقت این مسایل را نداشتند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه