فیض شهادت
به نقل از مادر شهید: از جبهه برگشته بود اما بیشتر اوقات در خانه نبود وبه سپاه میرفت. روزی به اوگفتم: «وقتی این جا می آیی هم ما زیاد شما را نمیبینیم. حتی وقت نداری یک شام با ما بخوری. فقط می گویی می خواهم بروم.»
لبخندی زد و گفت: «مادر جان حالا که اینجا هستم آنقدر نگرانی و برای من غصه میخوری. اگر رفتم و دیگر نیامدم چه میکنی؟!» گفتم: «این حرف را نزن ناراحت میشوم انشاالله میروی و به سلامت برمیگردی.»
گفت: «گفت مادرجان ناراحتی ندارد ، چه چیز از این بهتر که به فیض شهادت برسم.»
رفت وبه آرزویش رسید.
ثبت دیدگاه