اعتقاد به ولایت
به روایت از یوسف حسین پور : چند ماهی از آغاز جنگ گذشته بود، من در کلاس چهارم فرهنگ و ادب دبیرستان المهدی مشغول به تحصیل بودم. در شهر با یکی از دوستانم خانه ای اجاره نمودم و سال آخر سخت مشغول به تحصیل جهت قبولی در خرداد بودم که با پیام حضرت امام برای تشکیل بسیج راهی پایگاه بسیج مستضعفان شدم. با توجه به تبلیغات گروههای مختلف و ملون بنده بهترین راه دفاع از مملکت و حضور در مناطق جنگی دیدم. بعد از ثبت نام در بسیج برای آموزش و اعزام به جبهه به شهر مشهد رفتیم. حدود چهارده الی پانزده نفر بودیم و در پادگانی در کنار لشکر 77 خراسان به یادگیری آموزش نظامی مشغول شدیم و شخصی به نام خاتم مسئول آموزش ما بود. انسانی بسیار سخت گیر، قواره استخوانی و قدبلند، حسابی حالمان را گرفت. روز اول که وارد پادگان شدیم- فکر کنم دی ماه59 بود- در بدو ورود از جلو نظام داد و همه را در یک ستون ردیف کرد و ما ساک و وسائلی که همراهمان بود را روی آسفالت داخل پادگان ترک کردیم و چند دور اطراف پادگان دویدیم. آموزش نظامی بسیار سخت و خشکی بود مانورهای شبانه و رزم شبانه در کوههای اطراف مشهد ما را از آمدن به جبهه داشت منصرف می کرد.رگهای پای من گرفته بودند. وقتی برای رفع حاجت به دستشویی می رفتیم دوار دستشویی را می گرفتیم و آهسته آهسته می نشستیم. در بلند شدن هم با ملاحظه و کمک دیوار بلند می شدیم. آن موقع بنی صدر فرمانده کل قوا بود و زمزمه ای بین بچه ها افتاده بود که نکند آموزشی را سخت بگیرند که از رفتن به جبهه منصرف شویم. روحیة ما پایین آمده بود، همه دنبال این بودند که برگردند. ولی راه برگشت تا حدودی وجود نداشت. بسیجی هایی که پدر یا مادر و اقوام نزدیک آنها به ملاقاتشان می آمدند با کوچکترین اشاره می رفتند. ما چند نفر هم کسی دنبالمان نیامد. در همان بحبوحه سختی کار ساعت 4/5 بعدازظهر بود که بلندگوی پادگان به صدا در آمد: علی اکبر رباط سرپوشی، ملاقات. اکبر رفت و بعد از یک ساعت برگشت، گفتم: اکبر چه خبر؟گفت: پدرم دنبالم آمده، می گوید برگردیم شهرستان گفتم: توچه گفتی؟ گفت: به پدرم گفتم من بر نخواهم گشت و او ناراحت شد و رفت. روز بعد در همان ساعت دیدم اکبر نیست. رفتم درب پادگان دیدم پدر و مادر اکبر هر چه التماس می کنند، اکبر جواب رد می دهد. با دلم گفتم عجب روحیة قوی و محکمی، اگر پدر و مادر من دنبالم می آمدند با این سختی آموزشی یک لحظه درنگ نمی کردم، ولی اکبر در آن ساعت اسوه و الگوی من واقع شد.
ثبت دیدگاه