شناسه: 284708

توجه به امر ازدواج

یک روز فرزندم علی اکبر به من گفت : مردم به شما می گویند که بچه ات بزرگ شده برایش زن بگیر حالا شما هم به روستای دولت آباد به منزل فلانی بروید آنها یک دختر دارند برو و به آنها بگو که پسرم پاسدار است و به جبهه می رود و ممکن است که اسیر مجروح و یا شهید شود فردا به همراه پدرش به روستا رفتیم ودیدیم که دختری دراند بسیار با حجاب و خودشان هم مذهبی هستند و برادر دختر هم روحانی است مورد پسند ما قرار گرفتند و همانجا برای عروسی صحبت نمودیم و منبع 30 هزار تومان مهریه و مبلغ 15 هزار تومان قباله قرار دادیم بعد حدود صد نفر میهمان برای عروسی دعوت کردیم ویک مراسم جشن بسیار ساده ای برایشان برپا نمودیم موقع سیاهه نمودن جهاز دختر برادر دختر می نوشت و علی اکبر قیمت ها را می گرفت به طوری که میهمانان خندیدند و از این مهر ومحبت بین خانواده تعجب شدند باهمین وضع همسرش را به خانه آوردیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه