فکاهی و شوخ طبعی
به یاد دارم در ابتدای جذبمان به سپاه بود که توسط برادر عزیز شهید فرج ا… عاقبتی ما را که جمعی حدود 15 نفر بودیم به کوه بردند از صبح تا ظهر آن روز چیزی ندادند که بخوریم و فقط ما را در کوه رانده بودند به طوری که اعتراض همه بلند شده بود ولی ابراز نمی کردند ولی یکی از برادران سپاه که گوشش به این حرفها بدهکار نبود اصرار داشت که هر وقت برادر عاقبتی می گوید کی خسته است نگویید دشمنی بگویید : سرپوش کارتان نباشد. که همین طور هم گفته شد که باعث خنده برادر عاقبتی و سایر بچه ها شد و نهایتاً برادر رباط سرپوش گفت : مگر این بیچاره ها چقدر تحمل دارند ؟ لقمه ای نان به آنها بدهید و دوباره آنهارا بدوانید و خلاصه ایشان به این طریق هم این مشکل را رفع نمود.
ثبت دیدگاه