خواب و رویای دیگران در مورد شهید 4
بچه خواهرم بعد از شهادت برادرم علی اکبر وقبل از شهادت پدرش ( شهید حسینی ) حدود سه چهار ساله بود که یک شب بر اثر خوابی که دیده بود هراسان بیدار شد و به اطراف خود حرکت می کرد و حتی درب کمد را باز کرده و آن را جستجو می کرد که مادرش از او می پرسد که چه شده؟ مادرجان، چرا هراسانی؟ آن بچه به خواهرم می گوید: مادر دایی اکبر رفت، دایی اکبر رفت، همان موقع همسر خواهرم (شهید حسینی) از بیرون می آید که بچه اش به او می گوید: بابا، چرا تو دایی اکبر را تنها گذاشتی؟ چرا با او نرفتی؟ من دیدم که دایی اکبرم با یک قافله می رود، ولی تو نرفتی. به دایی اکبرم گفتم: چرا بابام را با خودت نمی بری؟ بابایم را هم با خودت ببر، چرا تنها می روی؟ چرا بابایم را تنها می گذاری؟ بعد دایی اکبرم گفت: من می روم ولی الان بابایت با من نمی آید، بعداً به ما می پیوندند و پیش ما می آید.
ثبت دیدگاه