شناسه: 284741

خاطره شماره 36 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی

يوسف حسين پور: چند ماهي از آغاز جنگ گذشته بود، من در كلاس چهارم فرهنگ و ادب ، دبيرستان المهدي مشغول به تحصيل بودم. در شهر با يكي از دوستانم ، خانه اي اجاره نمودم و سال آخر، سخت مشغول به تحصيل جهت قبولي در خرداد بودم ، كه با پيام حضرت امام براي تشكيل بسيج، راهي پايگاه بسيج مستضعفان شدم. با توجه به تبليغات گروه هاي مختلف ، بنده بهترين راه دفاع از مملكت را ، حضور در مناطق جنگي ديدم. بعد از ثبت نام در بسيج براي آموزش و اعزام به جبهه ، به شهر مشهد رفتيم. حدود چهارده الي پانزده نفر بوديم و در پادگاني در كنار لشكر 77 خراسان، به يادگيري آموزش نظامي مشغول شديم و شخصي به نام خاتم، مسئول آموزش ما بود. انساني بسيار سخت گير، داراي بدني استخواني و قد بلندي داشت. روز اول كه وارد پادگان شديم( فكر كنم دي ماه59 بود) در بدو ورود، از جلو نظام داد و همه را در يك ستون رديف كرد و ما ساك و وسائلي كه همراهمان بود را روي آسفالت داخل پادگان ترك كرديم و چند دور اطراف پادگان دويديم. آموزش نظامي بسيار سخت و خشك بود و مانورهاي شبانه و رزم شبانه ، در كوه هاي اطراف مشهد ، ما را از آمدن به جبهه داشت منصرف مي كرد.رگهاي پاي من گرفته بودند. وقتي براي رفع حاجت به دستشويي مي رفتيم ، ديوار دستشويي را مي گرفتيم و آهسته آهسته مي نشستيم. در بلند شدن هم با ملاحظه و كمك ديوار بلند مي شديم. آن موقع، بني صدر فرمانده كل قوا بود و زمزمه اي بين بچه ها افتاده بود ، كه نكند آموزشي را سخت بگيرند، كه از رفتن به جبهه منصرف شويم! روحية ما پايين آمده بود و همه دنبال اين بودند كه برگردند. ولي راه برگشت تا حدودي وجود نداشت. بسيجي هايي كه پدر يا مادر و اقوام نزديك آنها به ملاقاتشان مي آمدند، با كوچكترين اشاره مي رفتند. ما چند نفر هم ، كسي دنبالمان نيامد. در همان بحبوحه سختي كار ، ساعت 4:30 بعدازظهر بود ، كه بلندگوي پادگان به صدا در آمد و گفت : علي اكبر رباط سرپوشي، ملاقات. اكبر رفت و بعد از يك ساعت برگشت، گفتم:‌ اكبر چه خبر؟‌گفت:‌ پدرم دنبالم آمده، مي گويد برگرديم شهرستان. گفتم: توچه گفتي؟ گفت: به پدرم گفتم ، من بر نخواهم گشت و او ناراحت شد و رفت. روز بعد در همان ساعت ، ديدم اكبر نيست. رفتم درب پادگان ، ديدم پدر و مادر اكبر هر چه التماس مي كنند، اكبر جواب رد مي دهد. گفتم: عجب روحية قوي و محكمي، اگر پدر و مادر من دنبالم مي آمدند ، با اين سختي آموزشي ، يك لحظه درنگ نمي كردم، ولي اكبر در آن ساعت ، اسوه و الگوي من واقع شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه