خاطره شماره 46 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی
يکي از همرزمانش مي گفت: شب عمليات كه لباس ضد شيميايي آوردند، برادر رباط سرپوش يكي از آنها را پوشيد . در حالي كه خيلي خوشحال بود، از او پرسيدم ، كه چرا اين قدر خوشحالي؟ ايشان گفت: از اين خوشحالم كه من را با همين لباس به اسفراين مي برند. ما ناراحت شديم و گفتيم: از اين حرفها نزن. بعد كه عمليات شروع شد، ايشان با يكي از همرزمانش به پيش مي رفتند ، كه يك خمپاره به اطرافشان اصابت كرد و ايشان با همان لباس به شهادت نائل شد و او را را اسفراين آوردند!
ثبت دیدگاه