شناسه: 286997

پشتیبانی نیرومالی و فرهنگی

به روایت ازمحمدد خدابنده : یک دفعه پدرم عباس را پیش یک استاد قالیباف فرستاد تا او را به خانه بیاورد، در بین راه نمی دانم چه چیزی دیده بود که فردای آن روز به پدرم گفت: اجازه بدهید من به جبهه بروم، ولی پدرم اجازه نداد. برادرم سرش را روی زانوی پدرم گذاشت و شروع به گریه کردن کرد که این امر باعث شد تا پدرم اجازه بدهد ایشان به جبهه برود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه