شناسه: 287076

عشق به جهاد

به روایت از حسین یوسفی روبیات : داماد خدا ! یک شب هنگامیکه از جبهه ترخیص شده و عازم بیرجند بودم، ایشان را که تازه به اهواز رسیده بود، در آنجا ملاقات نمودم. در کنار هم تا صبح صحبت کردیم و اصلا خواب به چشمان ما نیامد. قبلا به ما گفته بودند که قرار است گردانی با عنوان گردان ویژه تشکیل گردد و توضیح داده بودند که هیچ امید برگشتی بدون شهادت بجز یک درصد برای اعضای این گردان وجود ندارد و افرادی باید در آن عضو شوند که صد در صد از شهادت استقبال و از دنیای دون به سوی پروردگار خود قطع علاقه کرده باشند. در خلال صحبتها، وقتی که از کاظم خائف پرسیدم: در جبهه قرار است در چه واحدی انجام وظیفه کنی؟ فرمود: در گردان ویژه! من که توصیف گردان ویژه را می دانستم، یکه خوردم و حالم تغییر کرد. ایشان تعجب و اصرار کرد که چه شد؟ چرا اینطوری شدی؟ من نمی خواستم چیزی بگویم، ولی اصرار کرد و من هم توضیح گردان مذکور را دادم. عجبا که در اینحال چهره اش باز و بشاش شد. خیلی خوشحال و شگفت زده شد و در نهایت به من گفت: وقتی برگشتی، این مطلب را نزد پدر و مادرم تعریف نکن تا نگران نشوند! که من هم قول دادم و به آن قول عمل نمودم. به شهرستان برگشتم، حدود پانزده روز بعد در خانه نشسته و مشغول تعمیر وسیله ای بودم که ناگاه در به صدا درآمد و کاظم وارد شد. با تعجب پرسیدم: برگشتی؟ گفت: بله، برگشتم! دو سه روز ماند و سپس دوباره به دنبالش فرستادند که باید برای پر کردن محل یک معاون گردان، فورا برگردد و ایشان هم رفت. قبل از رفتن باهم بیرون رفتیم و صحبت کردیم و قدم زدیم. دفعات قبل اولین سئوالم از او در مورد دامادی وی بود که می فرمود: وضعم روبراه تر شود، داماد می شوم! ولی این بار در پاسخ پرسشم فرمود: آری، می خواهم داماد شوم! خوشحال شدم و گفتم: داماد چه کسی می شوی؟ فرمود: داماد خدا. و این عبارت را با لبخندی ادا کرد که من متوجه شدم که ایشان آماده شهادت است و حقیقت این است که از آنروز به بعد هر روز منتظر دریافت خبر شهادت او بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه