شناسه: 287388

آخرين وداع با خانواده

راوی ن .م خادم الشریعه : روز آخری که رفت هنوز آن نگاهش یادم هست که ایستاده بودیم . مادر گریه می کردند . من گریه نمی کردم . همین طور اشک هایم داشت می ریخت و داشتیم خداحافظی می کردیم گفت : تو چرا دیگر گریه می کنی ؟ من شما را که با این حالت می بینم ،‌ آنجا نمی توانم کار بکنم . من هم دیگر هیچی نگفتم . همین طور پشت سرش رفتیم و بدرقه اش کردیم . تا جلوی درب که رفتم این جا برادرم رفت و پسر عمویم هم آن دفعه با ایشان رفت ، پسر عمویم جلوی ماشین نشسته بود . تا آخرهای کوچه که رفت همینطور از پشت داشت نگاه می کرد و من هم نگاه می کردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه