شناسه: 287474

عشق به جهاد

راوی کبری متقی : یکروز مهدى از منطقه تلفن زد. گفتم: چرا نمى‏آیى؟ گفت: نمى‏توانم بچه‏ها را تنها بگذارم. گفتم: مگر مى‏خواهى به آنها شیر بدهى؟ گفت: بعد از فتح خرمشهر مى‏آیم. بعد از فتح خرمشهر یکروز صبح مهدى به همراه چند تن از دوستانش قصد رفتن به ماموریت داشته، همرزمانش به او مى‏گویند: بیا صبحانه بخور. ولى مهدى مى‏گوید: مى‏خواهم صبحانه را در بهشت بخورم. در همان مسیر آقاى عظیمیان به او یک سیب مى‏دهد ولى او پاسخ مى‏دهد: روزه هستم. مى‏خواهم در آن دنیا از دست پیامبر افطار کنم. در مسیر یک خمپاره به خودرو برخورد مى‏کند و مهدى شهید مى‏شود. ولى هیچ یک از دوستانش حتى مجروح هم نمى‏شوند. این اتفاق در روز جمعه 27 رجب رخ مى‏دهد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه