مقام و منزلت شهید
به روایت از محمد میررفیعی : همان اوایلی که پسرم به شهادت رسیده بود یکشب در خواب دیدم در باغی راه می روم و از شهید شدن محمد رضا بسیار ناراحت بودم به طوری که اشک تمام صورتم را پر کرده بود. در این لحظه خانمی که نقاب بر صورتش زده بود و بسیار نورانی بود به من نزدیک شد گفت چه شده است خانم چرا اینقدر گریه می کنی؟ گفتم خانم پسرم شهید شده است. گفت پسر شما شهید نشده است. گفتم شهید شده است گفت نه، همراهم بیا تا نشانت دهم همراه ایشان راه افتادم ناگهان پنجره ای در مقابل صورتم ظاهر شد. ایشان در پنجره را باز کرد. ائمه اطهار(علیهم السلام) دور تا دور اتاقی نشسته بودند و پسرم نیز ما بین آنها قرار گرفته بود و مشغول صحبت کردن بود. ایشان که بعداً متوجه شدم حضرت فاطمه (سلام الله علیه) هستند به من گفتند حالا دیدی که پسرت شهید نشده است. سپس به من گفتند کجا از اینجا بهتر سراغ داری و سپس از خواب بیدار شدم در حالی که در گلویم بغض داشتم افسوس خوردم که چرا چادر حضرت زهرا را نگرفتم تا برایم دعا کنند.
ثبت دیدگاه