خاطرات بعد از مجروحیت
به روایت از محمد میررفیعی : یادم است یکروز که از خانه بازگشتم خواهر خانمم که منزل ما بود گفت:آقای حمامی به تهران نمی روی؟گفتم چرا باید به تهران بروم نکند اتفاقی برای محمد رضا افتاده و من بی اطلاع هستم .خواهر خانمم گفت اتفاق مهمی نیفتاده است مجروحیت مختصری برایش پیش آمده است. اتفاقاً نهار هم حاضر بود ولی از بس نگران بودم همان لحظه شناسنامه ام را بر داشتم و به راه آهن آمدم از آنجا سوار قطار شدم وخودم را به تهران رساندم در تهران به من گفتند که محمد رضا اینجا نیست باید به قم بروی . دوباره راهی قم شدم خلاصه او را در قم پیدا کردم از ناحیه پا مجروح شده بود خود دکتر هم تعجب می کردند با وجود اینکه تیر به پایش اصابت کرده بود ولی دوستانش در جبهه پای محمد رضا را بسته بودند و به طور کلی خونریزی قطع شده بود .معجزه ای صورت گرفته بود .دکترها به او اجازه دا دند تا از بیمارستان خارج شود به او گفتم پسرم بهتر است همراه من به مشهد بیایی ولی قبول نکرد گفت من باید به تهران بروم در جماران کمی کار دارم ولی به شما قول می دهم فردا با هواپیما به مشهد بیایم.من همان روز به مشهد آمدم و فردایش نیز محمد رضا خود را به مشهد رسانید ولی بیشتر از یکروز نماند و گفت می خواهم به جبهه بروم گفتم پسرم تو تازه آمده ای ولی محمد رضا قبول نکرد وگفت آنجا خیلی کار دارم من و مادرش آن موقع نمی دانستیم که پسرم در جبهه جزو فرماندهان است ولی او هیچ گاه از مسؤلیتش برای من و مادرش چیزی نمی گفت و هر بار که از او در این مورد سوًال می کردیم می گفت آنجا کار خاصی انجام نمی دهم.
ثبت دیدگاه