شناسه: 288064

لحظه و نحوه شهادت

به روایت از محمد میررفیعی : عملیات والفجر مقدماتی بسیار سنگین بود. جبهه ها از تبلیغات خوبی که صدا و سیمای آن زمان انجام داده بود نیروهای بسیار زیادی برای دفاع از کشور عازم منطقه شده بودند، وحدت بسیار خوبی بین مردم پدیده آمده بود، عملیات والفجر مقدماتی بسیار خوب شروع شد ولی کم کم کمی مشکلات پدید آمد صبح عملیات من مجروح شدم. یگانهای همجوار مادر منطقه طاووسیه بخاطر موانع زیادی که نیروهای عراقی پیش روی نیروهای ایرانی گذاشته بودند با مشکل مواجه بودند عراق از نظر امکانات از ما بهتر بود اما به هر حال بچه های گردان ما موق شدند با تمامی مشکلات خط را بشکنند اما متاسفانه جناحین ما به اصطلاح نظامی باز بود ، یعنی عملیات یگانهای جناحین ما موفق نبود به همین خاطر از فرماندهی کل سپاه دستور رسید که عقب نشینی کنید و دستور برگشت به عقب صادر شد متاسفانه اخبار خوبی از خط نمی آمد، جناحین ما اصلاً وضعیت مطلوبی نداشتند و دشمن با پدافندهای که کار گذاشته بود بچه ها را اذیت می کرد در آن زمان آقای شوشتری مسئول خط بود. ایشان خودش به خط رفت تا به اصلاح آخرین بررسی را صورت دهد دیدبانهای عراقی در جناح راست کاملاً هوشیارانه عمل می کردند آقای توکلی برایم تعریف می کرد که آقای حمامی به او گفته می روم و این پدافند را خاموش می کنم ولی ظاهراً‌ آقای توکی با رفتن محمد رضا مخالفت می کند ولی آقای حمامی که دیگر جسم خاکی اش توان نگه داشتن روح بلندش را نداشت به حرف آقای توکلی توجهی نمی کند و به تنهایی و سینه خیز خود را به دیده بان عراقی می رساند حرکت ایشان شجاعت زیادی را می طلبید. چون در روز روشن این کاری که آقای حمامی انجام داد تقریباً غیر ممکن بود. به هر حال ایشان دیده بان را می زند ولی انگار دوستان دیده بان که در سنگرهای کمین اطرا بوده اند ایشان را به رگبار می بندند. انگار ازقبل به ایشان الهام شده بود چون تاریخ شهادتش را به چند نفر از دوستانش گفته بود. به انها یاد اوری کرده بود بیست و سه یازده را فراموش نکند وایشان نیز دقیقا در همان روز به شهادت رسید . خبر شهادت محمد رضا با توجه به محبوبیت زیادی که در بین بچه ها داشت به سرعت در گردان بخش شد همه بچه ها از شهادت ایشان محزون بودند از انجایی که روز بود و جنازه ایشان نزدیک دیدبان عراقی قرار داشت کوچکترین حرکتی را برایه انتقال این شهید بزرگوار به عقب نمی توانستیم انجام دهیم.دشمن هم که حساس شده بود چون واقا هم سابقه نداشت کسی در روز روشن چنین کاری انجام دهد بچه ها وقتی به من خبر دادن که قصد داریم به هر صورت است جنازه اقایه حمامی را به عقب انتقال دهیم مخالفت کردم چون میدانستم با کوچکترین حرکتی فقط تلفات می دهیم. از طرفی هم اصلا دوست نداشتیم جنازه این عزیزانجا بماند. حدود دهها نفر از دوستانش با شجا عتی غیر قابل وصف اعلام کردند که داوطلبانه حاضر هستند بروند و جنا زه اقای حمامی را بیاورند ولی من قبول نمی کردم شرایط سختی بود. در فشار بودم از طرفی دوست نداشتم دیگر تلفات بدهیم واز طرفی هم بی تابی میکردم تا سریعتر بیکر باک ایشان را به عقب بیاوریم. چهل و هشت ساعت گذشت یک طرح عملیاتی برایه انتقال جنازه به عقب طراحی کردیم. چندین دوربین مادون قرمز را بکار گرفتیم بشتیبانی اتش را نیز بیش بینی کردیم ساعت یک بعد از نیمه شب بود. چند تن از بچه ها شهادت را به جان خریده بود خود را اماده کرده بوددند تا محمد رضا را به عقب بیاورند. من اصلا امید برگشت بچه ها را نداشتم خط انتقال دهند خوشبختانه عملیات با موفقیت صورت گرفت فردی که این کار را انجام داد برایم تعریف می کرد وقتی به جنازه ایشان رسیدم دلم نیامد که اول طناب به بایش ببندم .اول رفتم وصورتش را بوسیدم سبس طناب را به ایشان بستم و به بچه ها علامت دادم تا طناب را بکشند خلاصه پیکر آقای حمامی به عقب آورده شد در معراج به زیارت پیکر ایشان رفتم مثل همیشهلبخند زیبایی بر لب داشت حدود سی تیر به بدنش زده بودند ولی او همچنان لبخند بر لب داشت

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه