شناسه: 288288

توکل به خداوند

به روایت از علی حشمتی : ساعت 9/5 صبح برادر حسینی ، برادر حمید ، برادر احراری به قصد قرارگاه شماره 7 دزفول به راه افتادیم که البته بعد از پیمودن 30 کیلومتر موفق به پیدا کردن آن شدیم در مسیر برگشت برای انجام کاری به قرارگاه تیپ عاشورا رفتیم که البته در آنجا هم فرد مورد نظر را در آنجا نبودند و از آنجا به سوی قرارگاه خودمان راه افتادیم که در مسیر راه به قرارگاه نصر قدیم رفتیم و مقداری سوخت (بنزین) برای استفاده برداشته و در ضمن من و برادر حمید در موتور دیگه را به قرارگاه انتقال دادیم موتور من در طول راه سوخت تمام کرد و من در 18 کیلومتری قرارگاه نصر در کنار جاده منتظر کمک بودم و برادران و احراری، حسین، حمید که کمی جلوتر از من با ماشین و موتور حرکت می کردند متوجه من نبودند و به حرکت خود ادامه دادند انتظار من به اندازه 3 ربع ساعت طول کشید هوا گرم و طوفانی بود و من هم تشنه بودم در این مدت تلاش کردم تا مگر ماشین ها در حال گذر کمکی به من نمایند اما این تلاش نتیجه ای نبخشید گرچه مطمئن بودم برادران به بزودی متوجه تأخیر من می شوند و به سراغم خواهند آمد اما عملاً عوارض تنهایی را حس کردم و چه خوب انسان در این مواقع همه قوایش فقط متوجه او می شود بالاخره طبق پیش بینی من برادر حمید و برادر حسینی آمدند و موتور را سوختگیری کردیم و به راه افتادیم و در ساعت 5/ 5 به قرارگاه رسیدیم و بعد از اذان مغرب نماز باشکوهی را با جمع برادران در فضای باز و آزاد جبهه برگزار کردیم چون همه این مجموعه برایم تازگی داشت برایم بسیار جالب و دوست داشتنی بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه