شناسه: 288292

خبر شهادت

به روایت از زهرا حشمتی : وقتی خبر شهادت پدرم صفرعلی را از گوشه و کنار و صحبتهای دیگران، ضمن اینکه نمی خواستند مستقیماً به من بگویند را شنیدم بی اختیار و بدون اینکه کسی بفهمد بخصوص مادرم اشک از چشمهایم سرازیر شد و گویی سر تا پایم می لرزید، نمی دانستم چکار بکنم و کجا بروم. تا اینکه نا خودآگاه به طرف منزل مادر بزرگم به را ه افتادم. وقتی آنجا رسیدم دیدم دور تا دور سالن آنجا جمعیت نشسته بودن و گریه می کردند. آخر من آن روزها منتظر پدرم بودم و قرار بود آخر ماه مبارک بیاید و من با اینکه 13سال بیشتر نداشتم، کیکی پخته بودم که وقت آمدن پدرم آن را دورهم بخوریم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه