بدون موضوع
. محمد حسین حسینیان در دوران دبیرستان وضعیت نمرات درسیم خوب نبود یک روز که از مدرسه به خانه آمدم با خودم فکر می کردم چرا این ثلث ، نمراتم اینقدر پائین آمده است . خودم را سرزنش می کردم دوست داشتم که پدرم را در خواب ببینم تا مرا نصیحت کند به همین خاطر وضو گرفتم و نمازی جهت خواب دیدن اموات خواندم فقط دوست داشتم پدرم را ببینم حتی اگر مرا سرزنش کند و از دستم ناراحت باشد همان شب پدرم را خواب دیدم ایشان به مدرسه آمده بود هوا زمستانی و برف زیادی آمده بود پدرم که لباس سفیدی بر تنش بود روی برفها دراز کشیده بود. بچه ها صدایم زدند و گفتند : پدرت به مدرسه آمده است خیلی خوشحال شدم سریع به طرف حیاط مدرسه دویدم . پدرم مرا که دید از جایش بلند شد من هرچه با ایشان صحبت می کردم اصلاً جوابی نمی داد . سپس از مدرسه خارج شد هنگام رفتن برگشت و برایم دست تکان داد و از مدرسه خارج شد خیلی گریه کردم و هرچه صدا زدم دیگر جوابی نیامد و سپس از خواب پریدم . قبل از خواب می دانستم اگر پدرم را ببینم مرا سرزنش می کند از آن شب به بعد سعی کردم تلاشم را در درس خواندی بیشتر کنم .
ثبت دیدگاه