خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از فاطمه بربریان : همرزمان فرزندم گفته بودند او مجروح شده و موقع عقب نشینی بین نیروهای خودی و دشمن گیر افتاده . شب های بلند زمستان تا صبح با خودم فکر می کردم که فرزندم چه شد ؟ او از سرما و تشنگی حتماٌ تلف شده ؟ خیلی غُصّه می خوردم . یک شب خواب دیدم مثلاً ساعت 2 نیمه شب در می زنند . درب را باز کردم فرزندم سیدجعفر را دیدم . حال و احوال کردیم و نشستیم صحبت کردند . پیراهنش را درآورد و گفت : ببینید هیچ کار نیستم می روید پیش مردها و می گویید تیر به سینه اش خورده گفت نگاه کنید هیچ جای بدنم عیب و نقص ندارد. گفتم : ماشاءا... خوب هستیند که سالمید . پرسیدم : الان کجا هستید ؟ گفت : لب دریا هستیم . ما را گروه گروه می برند دریا . گفتم : همین شب . گفت : مادر ما شب و روز نداریم . برای شهداء همیشه روز است . سپس ادامه داد مادرجان الان ساعت 3 است ما یک ساعت با هم صحبت کردیم . من همیشه با شما هستم . دیدید که سالم هستم حالا بلند شوید نماز صبح تان را بخوانید دارند اذان می گویند. از خواب بلند شدم دیدم اذان می گویند . وزنم به اندازه یک گنجشک بود . از خوشحالی می پریدم . دلم به حال آمده بود تا سه روز از خوشحالی به خال خودم نبودم و همیشه این جمله ی فرزندم که گفت : فرزندت را برای خدا دادی پس اصلاً به فکرش نباش و گله نکن در ذهنم تداعی می شد.
ثبت دیدگاه