عشق به ائمه اطهار 2
به روایت از محمد چنارانی : اسماعیل یک روزقبل از اعزام به جبهه به مسئول پایگاه بسیج گفته بود که به دلایلی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اسم من را از لیست حذف کنید همان شب او خواب می بیند که حضرت زهرا (س) کنار پنجره منزلمان برادرم را صدا می زند ومی گوید اسماعیل بلند شو که ازنیروها ی ما عقب می مانی وروز بعد ازاسماعیل به پایگاه می رود و جریان را تعریف می کند ومی گوید که نام مرا از لیست حذف نکنید من می خواهم به جبهه بروم وقتی مسئول پایگاه ازموضوع باخبر می شود به اسماعیل می گوید شما این بار را نرو چون این بار دیگر برنمی گردی برادرم با اشتیاق می گوید : حضرت زهرا(س) مرا خواسته شما می گویی نرو بزرگترین آرزوی من شهادت است که انشاءا… به آن می رسم.
ثبت دیدگاه