خاطرات سیاسی
به روایت از رجب چمنی : یک روز که به همراه اعضای خانواده در حال خوردن ناهار بودیم . وقتی که برادرم رجبعلی از سر سفره بلند شد ناگهان کاغذی از جیبش افتاد ، من کاغذ را برداشتم وخواندم و آن را به ایشان دادم . گفتم :مواظب خودت باش.خواهر و مادرم کنجکاو شدند و گفتند :که در آن برگه چه چیزی نوشته شده است.ایشان نامه را از جیبش در آورد و با صدای بلند خواند : به نام خداوند تبارک و تعالی ، چمنی اگر دست از این کارهایت بر نداری و کتابخانه ات را تعطیل نکنی منتظر عواقب آن باش.سازمان مجاهدین خلق ایران.وقتی نامه را خواند مادرم ناراحت شد و گفت : رجبعلی ، دیگر نمی خواهد به کتابخانه ات بروی چون امکان دارد بلایی سرت بیاورند و شروع کرد به گریه کردن ، گفت : تو آخر ما را داغدار می کنی ، داغ پدرت برایم بس بود از تو خواهش می کنم کتابخانه ات را تعطیل کنی.ایشان با خنده گفت : نه مادرجان آنها هیچ کاری نمی توانند بکنند ، چون این چندمین نامه ای است که برایم فرستاده اند و هیچ غلطی نمی توانند بکنند.مادرم کمی آرام شد.به ایشات گفتم : حالا چه کار می کنی؟ گفت : مثل بقیه روزهای پیش فردا به کتابخانه می روم و همراه خودم هم یک تفنگ می برم.روز بعد کتابخانه اش را باز کرد و به کارش ادامه داد و کسی هم نتوانست جلویش را بگیرد.
ثبت دیدگاه