تواضع و فروتني
راوی فاطمه کیوان: یک بار که فرزندم علی اکبر به مرخصی آمده بود حالش چندان خوش نبود و طرز راه رفتنش با دفعه های قبلی فرق می کرد. یک روز که باهم به دیدن برادرم به قم رفته بودیم من مقداری سوغاتی از مشهد خریدم تا به قم ببریم همان طور که در بازار راه می رفتیم و سوغاتی می خریدیم ایشان به من گفت: مادر جان این همه سوغاتی را من نمی توانم به قم ببرم چون هم پا و هم دستم مجروح شده است و بار زیادی نمی توانم بردارم. آنجا فهمیدم که طی این چند روزی که به مرخصی آمده است مجروح شده است و تا آن روز از ما پنهان کرده بود.
ثبت دیدگاه