شناسه: 291210

عشق شهادت

راوی هاجر بهرامی: محمود تازه از جبهه آمده بود همه از دیدن ایشان خوشحال بودیم .آن روز را شب هنگام خوابیدن رخت خواب برای ایشان داخل اتاق انداخته بودیم و می گفتم : آنجا برای شما رخت خواب انداخته ام . بروید بخوابید دیدم به طرف رخت خواب رفت و زیر لب صحبتهایی می کند .می گوید ای رخت خواب من از دست شما خسته ام شما از دست من خسته نشده اید چرا دست از سر من بر نمی داری .گفتم : محمود جان چه می گویی گفت: مادر من خیلی ناراحت هستم چرا من به شهادت نمی رسم هردفعه که می روم جبهه امید این را دارم که خداوند شهادت نصیبم کند ولی این لیاقت را ندارم شما برای من دعا نمی کنید کهه خداوند مرا بپذیرد . من ناراحت شدم و گفتم : شما هنوز سنی نداری حیف است زود شهید بشوی .من امید و آرزوها دارم برای شما و گفت : مادر پس شما راضی نیستید که من شهید بشوم اگر مرا دوست دارید برایم دعا کنید که شهید شوم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه