شناسه: 293988

عشق به جهاد

به روایت از سکینه بلوکی : یک روز که من وپدرش از جایی برمی گشتیم دیدیم علی چشمهایش قرمز شده و دارد گریه می کند.پدرش از او پرسید چرا داری گریه می کنی؟علی گفت:من می خواهم به جبهه بروم من وپدرش سعی کردیم او را منصرف کنیم ولی نتوانستیم و او بالاخره به جبهه رفت و به فیض عظمای شهادت نائل آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه