شناسه: 294809

عشق به ائمه اطهار

یک روز در مشهد به ما مرخصی داخل شهری دادند و من به قربان محمد گفتم : بیا تا حرم مطهر امام رضا (ع) برویم او نیز موافقت کرد . بعد از خواندن نماز زیارت ، نزدیکیهای غروب بود که دو تایی با هم به پارک رفتیم برای اولین بار سوار بر چرخ و فلک شدیم . ما دو نفر آنقدر خندیدیم که حد نداشت . خنده ی ما از آن جهت بود که همراه بچه های کوچکی سوار بر چرخ و فلک شده بودیم و یادی از دروان کودکی خودمان کردیم. این صحنه هنوز از ذهنم پاک نشده است. وقتی چهره خندانش یادم می آید آهی می کشم و می گویم خوشا به حالت که با شهادت رفتی و به لقاءا… پیوستی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه