شناسه: 294812

تشیع جنازه

زمانیکه شهید بان به شهادت رسید من در تهران بودم . در آنجا من خواب دیدم که آنقدر پاسدار و سرباز با اسلحه جلوی درب منز ما تجمع کرده اند که من نمی توانم از آنها عبور کنم و وارد حیاط شوم . وقتی از آنها پرسیدم چه شده ؟ کسی به من نگفت چه شده است . صبح که ازخواب بیدار شدم به خانواده ام گفتم : من دیشب خوابی دیده ام و باید امروز به اسفراین بروم . وقتی به روستای نرده بام اسفراین رسیدم فهمیدم که قربان محمد به شهادت رسیده است.او را تازه آورده بودند و می خواستند تشییع جنازه کنند . موقعی که شهید بان را آورده بودند آنجا آنقدر شلوغ شده بود که قابل وصف نیست . چرا که اولین شهید روستا بود . تمام مراسم و عزاداریهای او را در منزلم برپا کردم . مادرش را دلداری می دادم و ما خیلی منقلب شدیم چرا که این پسر خیلی مظلوم بود ومظلومانه به شهادت رسید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه