شناسه: 296135

خاطرات سیاسی

روز یکشنبه خونین ایشان با پدرشان به راهپیمانى رفته بودند. که در میدان شهداء فهمیده بودکه مردم مى‏خواهند بروند زندان و زندانى‏ها را آزاد کنند. ایشان دستش را از پدرش جدا کرده بود و با مردم رفته بود زندان بعد ز برگشت در دیدگاه لشگر که مردم جمع شده بودند. پاسبانها و تانکها که مردم را مى‏کشتند و زیر تانک مى‏کردند. سید رضا را هم خیلى زده بودند و در جوى آب انداخته بودند. ایشان وقتى به خانه آمد. با سر و صورت گِلى و خون آلود گفتم مادر چى شده؟ چیزى نگفت فقط نشست گریه کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه