حرمت والدین
به روایت از فاطمه پور حسن : یادم هست در زمان انقلاب که نفت و گاز به صورت صفی پخش می شد. یک روز من و پسرم ابراهیم اکبریان به صف نفت رفته بودیم و آن روز هم خیلی هوا سرد بود و صف هم شلوغ تر از همیشه، من که دیدم تا نوبت ما خیلی مانده به پسرم گفتم شما اینجا بمان من به خانه می روم تا کمی کار عقب افتاده را انجام دهم بعدا می آیم. و به خانه رفتم و از ابراهیم یادم رفت تا اینکه نوبت او شده بود و نفت را که گرفته بود به خاطر اینکه در آن موقع خیلی کوچک بود به سختی نفت را تا خانه آورده بود و لباس هایش نیز کثیف شده بود وقتی به خانه آمد آنقدر عصبانی بود که نتوانست خودش را کنترل کند و سر من داد کشید بعد از چند دقیقه که ساکت شد جلو آمد و دست مرا بوسید و از من معذرت خواهی کرد از این موضوع چند سالی گذشت تا اینکه او به جبهه رفت و از آنجا با ما تماس گرفت و به من گفت: به خاطر آن روز که من از صف نفت آمده بودم و ناراحت بودم و سر شما داد کشیدم مرا ببخشید و حلال کنید من هم به او گفتم: پسرم من همان موقع تو را بخشیدم و او از گفته من خیلی خوشحال شد.از آن موضوع چیزی نگذشت که خبر آمد او شهید شده است و من منظور حلالیت طلبیدن او را بعداز چند سال آن موقع فهمیدم.
ثبت دیدگاه