ایثار و فداکاری
یکی از دوستان رضا تعریف می کرد و می گفت : زمانی که ما به همراه رضا در سپاه تایباد بودیم او نیمه های شب بر می خواست وبه قبرستان که اکنون بهشت شهدا نام دارد می رفت. چند شبی که گذشت و او شبها بلند می شد و به قبرستان می رفت به اوشک کردیم . به همین خاطر به اتفاق یکی از دوستان به دنبال اورفتیم تا بفهمیم او در دل این تاریکی شب به کجا می رود . همان طور که از پشت سرش می رفتیم دیدیم وارد قبرستان شد رفت داخلی یکی از قبرها که خالی بود شروع کرد به خواندن نماز شب وگریه کردن وراز و نیاز با خدای خویش . با دیدن چنین حالی از او شرمنده شدیم و از این کارمان شک کردن به او شرمنده شدیم وصبح وقت به او چیزی نگفتیم .
ثبت دیدگاه