شناسه: 297952

دستگيري از ضعيفان

راوی حاج حسن شهپری: اگر به خاطرم مانده باشد عملیات والفجر بود که شهید شد .( والفجر 8 بود یا 10 بود نمی دانم ) از شهادت ایشان دو ماهی نگذشته بود که یک وقت دیدم پیر زنی آمد مغازه من و گفت : مغازه فلانی است ؟ گفتم: بله. گفت : این ظرف خالی مال شماست ؟ گفتم : باید بروم از بچه ها بپرسم . رفتم پرسیدم ، گفتند : بله . پرسیدم این ظرف خالی دست شما چکار می کند ؟ گفت : سید ابوالفضل هر موقع که می آمد مشهد ( از جبهه می آمد ) این ظرف غذا را می کرد و برای ما می آورد . گفتم : خوب اسمش چی بود ؟ فقط به من گفته سید ابوالفضل هستم. گفتم حالا از کجا فهمیدید برادر من است؟ گفت : گفته بود این سفری که می روم امکان دارد شهید شوم و بر نگردم . اگر بر نگشتم این ظرف مال فلانی است برو و این ظرف را بده که ایشان ظرف را آوردند و ما به خانمان گفتیم : چرا نگفتید؟ گفت به من هم چیزی نگفته است . یعنی هر کار خیری می کرد به کسی باز گو نمی کرد که خدای نخواسته ریا نباشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه