شناسه: 298009

روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت

راوی مرضیه احمدی: زمانی که برادرم محمد رضا به شهادت رسیده بود پدرم از ایشان بدلیل موضوعی ناراحت بود و از او راضی نبود . شب دومی که برادرم محمدرضا را دفن کرده بودیم پدرم خوابی دیده بود که این گونه برایمان نقل می کرد‌‌؛ گفت : خواب دیدم تمامی شهدا را به جایی می برند هرچه دنبال فرزندم محمد رضا گشتم ولی ایشان را در جمع آنها پیدا نکردم . ناامید شدم و در حال برگشتن بودم . که ناگهان فرزندم محمد رضا را دیدم. گفتم : چرا شما را همراه آنها نمی برند . گفت : پدر جان تمامی آن شهدایی که می بینی پدر و مادرشان از آن ها راضی هستند ولی شما از دست من راضی نیستید و مرا حلال نکردید . که از خواب بیدار شدم . و بعد از ظهر سر مزارش رفتم و او را حلال کردم و حسابی گریه کردم و به خدا گفتم که من از ایشان راضی هستم . شب که خوابیدم دوباره خواب دیدم شهدا را به جایی می برند و در میان آنها فرزندم محمد رضا هم هست . رفتم پیش ایشان تا با او خداحافظی کنم . به من گفت: پدر جان خیلی ممنونم از شما به خاطر اینکه مرا حلال کردید و مرا هم همراه بقیه ی شهدا به بهشت می برند . تنها یک سفارشی دارم . و از شما می خواهم آن را برایم انجام دهید . گفت : به برادرانم بگویید راه مرا پیش بگیرند و برای دفاع از اسلام و ناموسمان به جبهه بیایند . و خداحافظی کرد و رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه