نيکوکاري
راوی عفت احسانی: یک روز سعید در حالی که لحاف و بیلی در دست داشت بیرون رفت . یواشکی دنبال او رفتم دیدم که در خرابه ای پیر زنی هست که آب در آن خرابه آمده و زیر انداز او را خیس کرده است . و سعید با بیل زیر وی را تمیز کرد و لحاف خود را به او داد .
ثبت دیدگاه