خاطره شماره 15 - شهید سعید احسانی
ایشان روز قبل از رفتن به جبهه صبح به منزل ما آمد، ویک جلد کتاب تفسیر قرآن زیر بغلش گرفته بود و به داخل خانه نیامد و از پشت پنجره با من به گفتگو پرداخت. من از او سؤال کردم سعید، با درسها چه کار می کنی؟ _ زمانی بود که می خواست به جبهه برود _ گفت:" نمی بینی شیشه قهوه دستم است، می خواهم استفاده کنم، تا شبها خوابم نبرد تا ده جلد تفسیر قرآن بخوانم." گفتم: سعید جان امتحان نزدیک است، بنشین درسهایت را بخوان گفت:" می خواهم به جبهه بروم." با التماس گفتم: نزدیک امتحان است، تمام که شد بعداً به جبهه برو گفت:" من می خواهم امتحانم را در جبهه های حق علیه باطل بدهم و نمره ام را از امام زمان خواهم گرفت!" در برابر گفته های بزرگوارانه سعید من جوابی نداشتم که بدهم و پس از چند روز به جبهه رفت
ثبت دیدگاه