شناسه: 298984

عشق به جهاد

راوی احمد نورمحمدی: روزی از روستا به بیرجند آمدم و می خواستم از بیرجند به مشهد بروم بعد از اینکه بلیط تهیه کردم به منزل برادر آقای آهنی رفتم که در فرصت باقی مانده از ایشان هم دیداری بکنم آنجا بود که آقای آهنی هم پس از چند دقیقه به خانه ی برادرشان آمدند یک پلاستیک پر از دارو در دست داشتند . پرسیدم این داروها مال کیه ؟ گفتند ک حالم خیلی بد است و از دکتر می آیم . از من پرسیدند شما کجا می روید ؟ گفتم : مشهد گفت : چه خوب من هم می خواهم به مشهد بیایم گفتم : آخر شما که بیمار هستید مگر کجا می خواهید بروید ؟ گفت : می خواهم به جبهه بروم خلاصه با هم سوار موتور شدیم و رفتیم ترمینال و یک بلیط هم برای او خریدیم و بعد عازم مشهد شدیم به قاین که رسیدیم یک مسافر تو راهی سوار اتوبوس شد ولی صندلی برای نشستن نداشت آقای آهنی از او خواست که در کنار ما بنشیند و تا مشهد ، ما سه نفر روی دو صندلی نشستیم با اینکه حالش اصلاً خوب نبود و گاهی از دارو استفاده می کرد ، حاضر نشد که آن مسافر سرپا بایستد بالاخره وقتی به مشهد رسیدیم و به منزل رفتیم ایشان شام نخورد و خوابید صبح زود گفت : باید بروم گفتم استراحت کن تا حالت بهتر شود گفت : خیر باید بروم جبهه وخلاصه با همان حال مریضی به جبهه رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه