عشق شهادت
راوی محمد آهنی: موقعی که ما 12 شهید در بیرجند داشتیم، شهید آهنی برای هر یک در وسط خیابان یک حجله زده بود و به من می گفت:«بیا برویم از بیمارستان امام رضا (ع) گل بیاوریم می خواهم حجله ها را گل باران کنم!» من رفتم شروع به گل چیدن کردم و این برادر را هم دیدم که با خودش زمزمه می کند و می گوید:«ای کاش من لیاقت داشتم که به شهادت برسم. خوش به سعادت این برادران...!» من گفتم: آهنی شاید کلّه ات خراب است که با خودت صحبت می کنی؟ آهی کشید و گفت:«اگر می رفتی و حماسه ای را که این برادران آفریدند می دیدی تو هم دیوانه می شدی! اینها هر یک به اندازة تمام جمعیّت این شهر (بیرجند) ارزش داشتند!» در همین موقع دیدم یک گل رز قرمز را که حدود 30 سانتیمتری طول شاخه اش بود، دور انداخت و به طرف شیر آب رفت. من گفتم: حتما تشنه است بعد دیدم دستها یش را می شوید من به طرف ان شاخه گل رفتم هنوز ان را بر نداشته بودم که گفت«آنرا بردار که خارش به دستم فرو رفته و آن گل خونین است!» من گفتم چه عیب دارد ما این گل را می گذاریم و بعد خشک می شود و هر کس نمی خواهد بردارد! شهید آهنی گفت:«من نمی خواهم خون کثیف من جلوی حجلة یک شهید باشد!»
ثبت دیدگاه