عشق شهادت
راوی مرتضی قلی قائمی: وقتی که پیکر پاک 12 شهید گلگون کفن را در بیرجند تشییع می کردند. آهنی برای هر یک از شهدا در خیابان حجله ای درست کرد و به من گفت:" بیا برویم از محوطه بیمارستان امام رضا(ع) گل بچینیم. می خواهم حجله ها را گلباران کنم." من رفتم و گلها را چیدم وقتی که برگشتم متوجه شدم که با خود چیزهایی زمزمه می کند و می گوید ای کاش من لیاقت داشتم و به شهادت می رسیدم. خوشا به سعادت این برادران.به او گفتم:" چرا با خودت صحبت می کنی؟ آهی کشید و گفت:" اگر شما هم در جبهه بودی و حماسه هایی را که این شهدا آفریدند به چشم می دیدی تو هم دیوانه می شدی. اینها هرکدام به اندزه تمام جمعیت شهر بیرجند ارزش داشتند." در همین موقع یک گل بزرگ رز قرمز که شاخه آن 30 سانت بود، دور انداخت و به طرف شیر آب رفت، اول فکر کردم تشنه است بعد متوجه شدم که دسشت را شست. من به طرف آن گل رفتم تا آن را بردارم. " گفت: آن را برندار چون به خون دست من آغشته است." گفتم: خوب عیبی ندارد. گفت: آخر نمی خواهم گلی را که به خون کثیف آغشته است جلوی حجلة شهدا باشد. [ حرمت خون شهید بالاتر از آن است که با خون من آغشته شود.]
ثبت دیدگاه