آخرين وداع با خانواده
راوی زهرا آمنی فرد: یادم هست زمانیکه برادرم حسن رضا آمنی فرد قصد داشت تا برای آخرین بار به جبهه اعزام شود با او به محل اعزام رفتیم از ما خداحافظی کرد و سوار ماشین شد او را در حالی که قرآن را در آخر اتوبوس باز کرده بود و می خواند دیدم شروع کردم به گریه کردن او تا مرا دید از ماشین پیاده شد و مرا به کناری برد و گفت: متوجه شدم که چرا گریه می کنید از شما تقاضا دارم که مواظب مادر باشید و توقع دارم که او را آرام کنی بعد خودت شروع می کنی به گریه کردن. من که دیگر نمی توانستم دوری او را تحمل کنم دست در گردن او انداختم و گریه ام شدت گرفت: به او گفتم برادر جان از این به بعد چه کسی مرا یاری می کند. او در پاسخ گفت: همان کسی که به ما جان داد خواهرم به خدا فکر کن و تمام اتکایت به خدا باشد و ادامه داد اگر من برگشتم که روز از نو و روزی از نو ولی اگر برنگشتم و لیاقت شهادت نصیبم شد مرا حلال کن. گریه ام دیگر به اوج خود رسیده بود و نمی توانستم خودم را کنترل کنم. در کناری نشستم و مشغول گریه شدم به پیشم آمد و گفت: این همه انسانها که می بینی اینجا جمع شده اند انسانهای پاک و مخلص خدا هستند که از ما خیلی بهتر به خدا فکر می کنند. خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم و گفتم: برای من نیز دعا کن و اگر شهید شدی در آخرت مرا شفاعت کن خداحافظی کردیم و او رفت.
ثبت دیدگاه