شناسه: 300142

شهادت

پدرم را برده بود حمام عمومی . خیلی به او احترام می گذاشت . وقتی برگشتند بابا سرحال و شاد بود . با خنده گفت : - حسین یک جوری من رو کیسه کشیده که تا یک ماه نیاز نیست برم حمام ! *** همه سربازان پاسگاه مرزی سردشت توجیه شده بودند . می دانستند که اگر دشمن حمله کرد دقیقا کجا مستقر شوند و به چه شکلی از مقرشان دفاع کنند اما ... ... اما دشمن در کنارشان بود ! همان سربازی که با آنها غذا می خورد و می خندید عضو گروهک منافقین بود . یک شب که توی آسایشگاه خواب بودند سرباز منافق اسلحه همه را برداشت و رفت بیرون . ابتدا از پشت سر ، نگهبان را شهید کرد و بعد آمد سراغ هم خدمتی هایش . ایستاد مقابل پنجره و تک تک سربازان را با تیر زد . حسین هم یکی از جوانان سربازی بود که در این ترور ناجوانمردانه به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه