عشق به جهاد
راوی فاطمه محمدی: همسر شهید حسین یعقوبی برای من تعریف کرد و گفت: سری آخری که ایشان می خواست به جبهه برود من گفتم تو حق و دین خودت را به این انقلاب ادا کرده ای بس است من راضی نیستم که به جبهه بروی حسین بسیار ناراحت شد و گفت چطور حق و دین خود را ادا کرده ام؟ من باید به جبهه بروم و از من ناراحت شد و آن شب شام نخورد و رفت کتابی از طاقچه برداشت و مشغول خواندن شد همچنان اشک می ریخت من خوابیدم که در خواب دیدم کسی بر من می گفت چرا شوهرت را از جبهه رفتن مانع می شوی از خواب بیدار شدم دو مرتبه خوابیدم و این بار نیز همان خواب را دیدم باز از خواب پریدم و دیدم که همسرم همچنان گوشه ای نشسته و مشغول خواندن است برای بار سوم که خوابیدم همان خواب را دیدم. در حالت ناراحتی که داشتم بغض گلویم را گرفته بود و از خواب بیدار شدم و به همسرم گفتم از این پس حسین خدا نگهدارت اگر می خواهی به جبهه بروی من اجازه می دهم و از گفته های خود که گفتم به جبهه نرو پشیمانم و معذرت می خواهم. همسرم با شنیدن این سخن بسیار خوشحال شد و صبح زود بعد با هم به مشهد رفتیم و او عازم جبهه شد.
ثبت دیدگاه