شناسه: 301857

محبت و مهرباني

در زمان جنگ خمپاره به وسط احشام خورده بود. و دو تا از گاوهای عشایر را از بین برده بود. و آن خانواده عشایر چیز دیگری نداشتند تا از طریق آن امرار معاش کنند. و دولت هم در وضعی نبود که بتواند حمایت کند. لذا دیدم نامور آرام آرام گریه می کند و افسوس می خورد و گفت: « ای کاش می شد اینها در شهر ما بودند و من فرزندان اینها را تقبل می کردم.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه