اولين اعزام
راوی ملیحه مولائی : داداش حسن آرام نداشت و بی قرار به این طرف می رفت تا شاید بتواند رضایت پدر و مادرم را بگیرد و سرانجام در آخرین بار یک برادر پاسدار را آورد تا او از آنها رضایت نامه بگیرد این بار پدر و مادر رضایت دادند و او از خوشحالی سر از پا نمی شناخت به مسجد رفت اسمش را نوشت ودر همانجا وصیت نامه اش را نوشت و به امام جماعت تحویل داد و مثل همه بسیجی های دیگر با خیالی راحت راهی جبهه شد اما باید از مسجد به پادگان اعزام می شد او چند بار از مسجد به پادگان رفت اما هر بار به دلیلی نمی شد و این عمل سه بارانجام شد و دفعه سوم بود که می خواست اعزام شود کنار پنجره اتاق آمد و خواهرم پرسید این بار هم بر می گردی و او با لبخندی که بر لبهایش نقش بسته بود و صورتش را زیبا کرده بود گفت : فکر می کنم که دیگر بر نگردم مادرم که خیلی نگران بود طاقت نیاورد و به پادگان رفته برادرم را دید برادرم که شوخ طبع بود به مادرم گفته بود ما به جبهه می رویم وبا تابوت بر می گردیم .
ثبت دیدگاه